یسنا                                                                                             یسنا ، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره

یسنا گلی

یسنا و وابستگیش به مامان

سلام نفس مامان. قربون دخمل گلم برم که خیلی دوسش دارم.یسنا جونم از اونجا که از بعد دنیا اومدنت همش پیشت بودم تو خیلی زیاد به من وابسته شدی و این مسئله داره کم کم نگرانم میکنه.تا چند وقت قبل از این وابستگی خیلی خوشحال بودم آخه من عاشقانه دوست دارم و میپرستمت.     اما با خودم فکر کردم و متوجه شدم که این وابستگی زیاد در آینده اصلا واست خوب نیست و از اجتماع  دورت میکنه.علت ایکه به اینفکر افتادم هم این ماجراییه که میگم.....  روز یکشنبه نوبت دندونپزشکی  داشتم و واسه اینکه تو اذیت نکنی خاله عاطی رو هم با خودمون بردیم  تا تورو سرگرم کنه.دکتر بعد معاینه  گفت که حتما نیازه عکس ...
12 بهمن 1390

موش موشی خاله

سلام  خاله جون خوبی؟ ببخشیدبازدیرسرزدم آخه امتحانام شروع شده بودوحسابی درگیربودم اماحالاواست چندتاعکس گذاشتم امیدوارم خوشت بیاد خییییییییییییییییییللللللللللللللللللییییییییییییییییی دوسسسسسسسسسسسسسسست دارم موش موشی خاله بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس سلا          بقیه عکسادرادامه مطلب...............                         ...
12 بهمن 1390

شعر واسه نفسم

نفس مامان بازم واست شعرای خوشمل جدید پیدا کردم تا بخونم واست و خوشحالت کنم. دوست دارم بی نهایت یسنا جونمممممممممممممممممممممممممممممم                  بع بعی - مارمولک- حلزون خونه ما   متن شعر در ادامه مطلب.......     بع بعی   بع و بع و بع صداش می آد چوپون با بره هاش می آد بره های کوچولو شیطونن و پشمالو بع بع این بره ها خیلی قشنگ و نازه هی می خورند توی دشت سبزه ی خوب و تازه دنیا می آن فصل بهار می رن میون سبزه زار پشم تموم بره ها قهوه ای و سفیده خدای خوب و مهربون اون ها رو ...
8 بهمن 1390

عشق مامان یسنا

دخمل ناز مامان سلام دیروز رحلت پیامبر و امام حسن بود و ما مثل همه ی تعطیلی ها رفتیم جوپار.تو هم از خدا میخوایاین چیزارو.با حوریه و حسین و فاطمه کلی بازی کردی و شیطونی .ظهر واسه نماز رفتیم  مسجد کنار خونه باباجان اینا  نماز جماعت .همه جا ساکت شد وقتی نماز بسته شد و تو هم با مهر  نمازی که داشتی مرتب میرفتی سجده . همین که مکبر میگفت الله اکبر تو هم  میرفتی سجده و با  صدای بلند میگفتی الله اکر آخه هنوز درست نمیتونی بگی اکبر .خدا میدونه حواس چند نفر رو تو  نمازشون با این شیطنتت پرت کردی عزیزم. بقیه مطلب و عکسهای یسنا در ادامه مطلب........ بعد نماز با خاله میترا و خاله ژیلا من و حوریه ...
3 بهمن 1390

شیزین زبونی های یسنای مامان

راستی دخمل گلم همه میگن تو به نسبت هم سن هات خیلی قدرت تکلمت بالاست و الان تقریبا سه  ماهه که کامل حرف میزنی و همه چی میگی.علاوه بر این هر کلمه جدید هم که میشنوی قشنگ درک  میکنی که کاربردش چیه و دفعه بعد خودت یه موقع که مناسب اون کلمه است به کار میبریش. بقیه در ادامه مطلب...... مثلا نمیدونم از کجا کلمه خدا وکیلی رو شنیده بودی.که یه شب خونه باباجون بودیم و باباجون داشت سر به سرت میزاشت  و بهت پرتقال نمیداد تو رفتی جلو و گفتی باباجون خداوکلی بده.همه کلی تعجب کرده بودیم یا چند روز قبل رفته بودیم فروشگاه خرید کنیم و تو می می میخواستی و شرایطش نبود که بخوری و بعد چند دقیقه که دیگه طاقتت تموم شد...
3 بهمن 1390

یسنا جون پیتکو پیتکو خریده

سلام نفس مامان دو روز گذشته وقت نشد بیام به وبلاگت سر بزنم و واست بنویسم. تو هم که حسابی شیطنت میکنی و واسم اصلا وقت نمیزاری. ٥شنبه از صبح رفتیم خونه باباجون تا با مامان جون ببری حمومت کنیم.آخه هنوز بد حموم هستی و مجبورم با مامان جون ببرمت حموم.   بقیه در ادامه مطلب...... عصر هم با خاله عاطفه و بابا رفتیم بیرون تا واسه مامان جون(مامان بابا) هدیه تولد بگیریم آخه امروز تولد مامان جون هستش. بعد خریدن هدیه واسه مامان جون  تصمیم گرفتیم تا بریم واسه تو شیطون بلا یه گوزن بادی مثل گوزن حسین بخریم آخه همش اسب میخوای از ما. بابا و خاله عاطی رفتن مغازه و به قول تو اسبی خردین و تو تا  دست خاله دیدیش همش میگفتی ...
1 بهمن 1390

تافی ببر بی راه

  تافی، ببر کوچولویی بود که داشت بین شاخ و برگ درخت‌ها بازی می‌کرد. این‌ور می‌دوید، اون‌ور می‌دوید و   از روی این درخت به اون درخت دنبال شاپرک‌ها می‌کرد. یكهو یک باد تند آمد و درخت‌ها را تکان داد.   تافی، ببر کوچولویی بود که داشت بین شاخ و برگ درخت‌ها بازی می‌کرد. این‌ور می‌دوید، اون‌ور می‌دوید و از روی این درخت به اون درخت دنبال شاپرک‌ها می‌کرد. یكهو یک باد تند آمد و درخت‌ها را تکان داد. تافی محکم شاخه یک درخت را گرفت. اما باد آمد، از روی تافی رد شد و راه‌های او را با خودش برد. تافی کوچولو دنبال باد دوید و صد...
28 دی 1390

شام به یاد موندنی

سلام نفس مامان. دیروز عمو ایمان و خاله فریبا  تماس گرفتن و پیشنهاد دادن شب بریم بیرون . ما هم که چند وقت بود ندیده بودیمشون با خوشحالی گفتیم باشه . قرار شد ما ساعت ٨ بریم دنبالشون. عمو ایمان گفت  بریم رستوران دل چون میگفت تعریفش رو خیلی شده از یکی از دوستاش.و همه گفتیم بریم ببینیم چه جوریه؟                              رستوران دل وستای هفت باغ بود و تقریبا از لحاظ ظاهری قشنگ بود. وقتی رفتیم داخل عمو ایمان گفت  بریم بیرون و توی یه آلاچیق بشینیم. رفتیم  توی آلاچیق اما خیلی س...
27 دی 1390

شعر شعر شعر

مامانی تو عاشق این هستی که واست شعر بخونم واسه همین باز چند تا شعر خوشمل گذاشتم تو وبلاگت.الهی مامان به قربونت بره     ٢پر ٢پر ٤پر - مادر بزرگ - ماه و ستاره متن شعر در ادامه مطلب...... ٢پر ٢پر ٤پر ١٠ تا پرستو با هم یكباره پر كشیدند در آسمان آبی پر پر پر پریدند با پر زدن رسیدند به یك درخت گردو یك یكی نشستند به روی شاخه او اتل متل توتوله ده تا پرستو داریم دانه به دانه حالا آنها را می شماریم یك كه خسته تر بود از روی شاخه افتاد خدا كند نیفتد به دست مرد صیاد اتل متل توتوله 9 تا پرستو مانده هر شاخه ای، یكی را به روی خود نشاندهیكی از آن میانه گرسنه بود و پر زد برای ...
26 دی 1390

تكامل و پيشرفت فيزيكي به كمك بازي: خط خطي و نقاشي كردن

كودك نوپاي شما احتمالا بين 12 تا 18 ماهگي، تلاش براي "نوشتن" را آغاز خواهد كرد. اين تلاش او در ابتدا صرفا به صورت خط خطي كردن كاغذ خواهد بود؛ و احتمالا بين 18 تا 24 ماهگي با كشيدن خطوط افقي و عمودي و يا حتي يك دايره، شما را شگفت زده خواهد كرد. تشويق اين خط خطيهاي اوليه، موجب بروز تواناييهاي جديد در او مي شود. هنگام نقاشي با مداد رنگي، مهارتهاي حركتي ظريفي مانند گرفتن و نگه داشتن (توسط دستها و انگشتان) به كار گرفته مي شوند؛ همچنين اين كار باعث پيشرفت بينايي كودك شما و ارتقاي تخيلات او نيز مي شود. كودك نوپاي شما احتمالا بين 12 تا 18 ماهگي، تلاش براي "نوشتن" را آغاز خواهد كرد. اين تلاش او در ابتدا صرفا به صورت خط خطي كردن كاغذ خواهد بود؛ و...
25 دی 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به یسنا گلی می باشد